المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

678

مروج الذهب ( فارسى )

ابو بكر هم جانشين تعيين كرد و اگر نكنم پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم نيز نكرد » و عبد الله چون اين سخن بشنيد از او مأيوس شد . اسلام عمر چهار سال پيش از هجرت بود فرزندانش عبد الله و حفصه همسر پيمبر و عبيد الله و زيد از يك مادر و عبد الرحمن و فاطمه و دختران ديگر و عبد الرحمن اصغر همانكه بسبب شرابخوارى حد خورد و بنام ابو منجمه معروف بود از يك مادر بودند . عبد الله بن عباس نقل مىكند كه عمر او را احضار كرد و گفت « اى ابن عباس عامل حمص بمرده وى اهل خير بود و اهل خير كمند و اميدوارم تو از جمله آنها باشى ولى چيزى از تو در دل دارم كه خودم نديده‌ام ولى از توانگرانم نظر تو درباره عامل حمص شدن چيست ؟ » گفت « من عامل تو نميشوم تا نگوئى از من چه در دل دارى » گفت « با آن چكار دارى » گفت « ميخواهم بدانم اگر چيزى باشد كه بايد از آن نسبت بخويشتن بيمناك باشم من نيز چنان كه تو نگرانى نگران باشم و اگر گناهى نكرده باشم تو نيز بدانى آنگاه عاملى ترا بپذيرم زيرا ميدانم تو وقتى چيزى را بخواهى در انجام آن شتاب ميكنى » گفت « اى ابن عباس من بيم دارم مرگم در رسد و تو در محل حكومت خود باشى و مردم را بجانب خويش دعوت كنى من ديدم كه پيمبر مردم را به كار گرفت اما شما را به كار نگرفت » گفتم « بله همينطور بود ولى به نظر تو چرا اين كار را كرد ؟ » گفت « به خدا نميدانم آيا لياقت داشتيد و نخواست شما را به كار آلوده كند يا بيم داشت بخويشاوندى او متوسل شويد و مايه دلخورى شود و ناچار دلخورى فراهم ميشد من مطلب را به تو گفتم اكنون راى تو چيست ؟ » گويد « گفتم راى من اينست كه عامل تو نشوم » گفت « چرا » گفتم « با اين فكر كه تو دارى اگر عامل تو بشوم پيوسته چون خارى در چشم تو خواهم بود » گفت « پس مرا راهنمائى كن » گفتم « به نظر من بايد كسى را كه به نظر تو درست باشد و نسبت به تو درست رفتار كند عامل خود كنى »